مرتضى راوندى
405
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
است ، حكومت نقاط ديگرى جز گيلان به وى تفويض خواهد شد ، اما انتصاب وى به حكومت گيلان به سبب آنكه اشراف و مردم آن ناحيه از جور و طرز حكومت وى به تنگ آمدهاند و افكار عمومى با او مساعد نيست تجديد امارت و حكومتش در گيلان منافى مصلحت كشور است . « 319 » شاه عباس با القاب موافق نبود خان احمد گيلانى در يكى از نامههاى خود خطاب به شاه عباس چنين مىنويسد : عرضه داشت غلام خانوادهء عتبهء عاليه احمد الحسينى ، به درگاه انجم - سپاه كيخسرومرتبت ، فريدونمعدلت ، جمشيدمرتبت ، كيوانرفعت ، خورشيدطلعت ، ناهيدبهجت ، مشترىسعادت ، عطاردعظمت ، برجيسمنزلت ، رستمشجاعت ، افراسياب - صولت ، آسمانعلو گردونسمو ، سكندرظفر ، دارافر ، كشورگشاى حصارگير ، به دولت جوان و به تدبير پير ، به اجداد و امثال شاه و امير ، پناه طايفهء انام ، هادى لشكر اسلام ، رافع اعلام دين مبين ، سايهء خداى آسمان و زمين ، برگزيدهء حضرت رب العالمين ، شاه عباس پادشاه . . . « 320 » « ولى شاه عباس از اين گونه القاب و عناوين تملقآميز بيمعنى بيزار بود و خود را در كمال سادگى « بندهء شاه ولايت عباس » يا كلب آستان على مىخواند ، بهطورى كه از سفرنامهء اولئاريوس ( آدام ) برمىآيد ، روزى شاه عباس به كسى كه نام او را در نامهء خود با عناوين و القابى از قبيل آنچه گذشت ، آورده بود ، گفت : رفيق ، عناوين و القاب تو نه مرا بزرگ مىكند نه كوچك ؛ اگر مرا با همان عنوان سادهء شاه كه عنوان حقيقى من است ، بخوانى از تو راضى خواهم شد . » « 321 » لباس شاه عباس شاه عباس معمولا لباسى بسيار ساده ، كه بيشتر به رنگ سبز يا سرخ يا سياه بود ، از پارچهاى كه روستاييان فقير مىپوشند ، دربر داشت . در مجالس رسمى و پذيراييهاى دربارى نيز بيشتر با همين لباس سادهء روستايى ديده مىشد . داستان زير كه از سفرنامهء يكى از سفيران اروپايى نقل مىشود نيكوترين دليل سادگى لباس اوست : روزى در شهر ايروان ، پيش شاه روى قالى نشسته بودم . قضا را در همان حال چند تن از تركان عثمانى ، كه اسير سپاه ايران شده بودند ، وارد شدند تا از شاه طلب بخشايش كنند ، چون شاه لباس كهنهء سرخى دربر داشت و لباس من از پارچهء ابريشمين سرخ بود و پاى خود را هم به سبب آنكه نمىتوانستم به تقليد ايرانيان « دوزانو » بنشينم ، اندكى دراز كرده بودم ، اسيران ترك مرا به جاى شاه گرفتند و به پاى من افتادند تا آن را ببوسند ؛ من بسيار ترسيدم و دوپا را به شتاب جمع
--> ( 319 ) . اسناد و نامههاى تاريخى دورهء صفويه ، پيشين ، ص 280 . ( 320 و 321 ) . زندگانى شاه عباس اول ، پيشين ، ج 2 ، ص 82 .